raz
مـن عاشقت شدم تو چرا گریه می کنی؟ بانو مرا ببخش ولی دست من که نیست ایـن تکه پاره های تنم پیرهن که نیست حالا که من به کوه و بیابان زدم ببین! این شعر عاشقت شده تقصیر من که نیست وقتی که تو لباس عروسی تنت کنی من راضی ام به تکه ای از یک کفن که نیست. میخواهم بخندم،قهقهه ای به وسعت مرگ... "نه تو میمانی و نه اندوه! با که حرف میزنی؟؟؟؟ من،مدتهاست که مرده ام....یک شب،خیلی آرام... به چه می نگری؟ به کسی که مرده ؟ میخواهم آرام بگیرم،نه توی گور سیاه خاطره ها،که روی شانه هایت! اگر بازهم مرگی باشد،میخواهم در آغوش تو اتفاق بیفتد... حماقت خنده دار نیست؟ نه....شاید مرگ خنده دار تر باشد.... از زیر بار دوری ات شانه خالی نمیکنم! گرچه شانه ای برایم نمانده...دو تکه استخوان که روزی بار غم همه را با خود کشید. دلم میخواهد به گورستانی تاریک بروم....آنجا که جز صدای زوزه ی باد و خش خش برگهای خشک روی زمین،صدای دیگری نباشد... و چه زیباست دنیای مردگان! روی آن شیشه تبدار تو را "ها" کردم اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشست تا به امید ورود تو دهان واکردم با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تورا عکس زیبای تو راسیر تماشاکردم به چه می خندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز ؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟ خنده دار است بخند. تو را چون ستاره ای که بر چشمانم روشنی بخشید می پنداشتم چون نسیمی که در هوای غمزده دلم بر آن زندگی بخشیده ای اما افسوس افسوس که تو مرا به مرداب آرزوهایم کشاندی و در مرگ آرزوهایم به هیچ بودن خود نیز رسیده ام .اینک تنها در خیال خود با آرزوهای خاکستر شده خود همراه با دل سر خورده خود از دیگران کناره گرفته و خود را به باد سپرده ام ، بادی که هر لحظه به سوئی می وزد و من نیز... از شمال محدود است ، به آینده ای که نیست به اضافه ی غم پیری و سایه ی مخوف ممات از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ گاهی اوقات شیرین مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ شروع جنگ حیات مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور غروب عشق دیرین این چه حدودیست ! آیا شنیده ای و میدانی ؟ حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام باغهای تشنه بیمارند باران دیر شد غنچه ها سربرنمی آرند باران دیرشد دشتهاراحسرت کاریزهای رفته سوخت در عطش حاصل چه بردارندباران دیرشد داغ بر دل گرچه میخندنداینجالاله ها خنده ها پیداست خونبارندباران دیرشد آسمان دلتنگ٬من دلتنگ٬صحراتنگدل تنگدل اینجاچه بسیارند٬باران دیرشد پیش ازاین رسم سخاوت داشت دست ابر ها پس چرا حالا در انکارند باران دیر شد درطلب باران رحمت را نمازی داشتیم کاش باز این رسم بگذارندباران دیر شد نهرهاجاری چو هیچستان حسرت پرسراب چشمه ها از درد سرشارندباران دیرشد تانخشکد عشق گو بر ریگزاران بادها 
ونه هیچ یک از مردم این آبادی..."
دلتنگی هیچ حد و مرزی ندارد...


آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلألو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...

به چه می خندی تو؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه می خندی تو؟به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟



که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام
نه آشنایی ام امروزی است با تو همین
که می شناسمت از خوابهای کودکی ام
عروسوار خیال منی که آمده ای
دوباره باز به مهمانی عروسکی ام
همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو
به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام
نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود
به یک اشاره ی تو روح بادباکی ام
چه برکه ای تو که تا آب، آبی است در آن
شناور است همه تار و پود جلبکی ام
به خون خود شوم آبروی عشق آری
اگر مدد برساند سرشت بابکی ام
کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم
اگر امان بدهد سرنوشت بختکی ام

ادامه مطلب
| Design By : Pichak |


