raz
دلتنگ که می شوم بعد از مدتها یه روز در کمال سرخوشی دلت میگیره تا به خودت بیای میبینی رفتی به سالهای قبل و در کمال ناباوری یه بغض قدیمی گلوت رو فشار میده و از خودت متنفر میشی به خاطر همه حماقتهات . بعضی زخمها کاری تر از اونن که فکر ش رو می کنی .دارم فکر میکنم بهتره آدم ضارب باشه یا مضروب؟!!! کلبه ای می سازم ... پشت تنهایی شب زیر این سقف سیاه که به زیبایی دل تنهای تو باشد پنجره هایش از عشق سقفش از عطر بهار رنگ دیوار اتاقش گل یاس عکس لبخند تو را می کوبم روی ایوان حیاط تا که هر صبح اقاقی ها را از تو سرشار کنم همه ی دلخوشی ام بودن توست وچراغ شب تنهایی من نور چشمان تو است کاشکی در سبد احساسم شاخه ای مریم بود عطر آن را با عشق توشه راه گل قاصدکی می کردم که به تنهایی تو سربزند تو به من نزدیکی و خودت می دانی شبنم یخ زده چشمانم در زمستان سکوت گرمی دست تو را می طلبید... کلبه ای می سازم مـن عاشقت شدم تو چرا گریه می کنی؟ بانو مرا ببخش ولی دست من که نیست ایـن تکه پاره های تنم پیرهن که نیست حالا که من به کوه و بیابان زدم ببین! این شعر عاشقت شده تقصیر من که نیست وقتی که تو لباس عروسی تنت کنی من راضی ام به تکه ای از یک کفن که نیست. میخواهم بخندم،قهقهه ای به وسعت مرگ... "نه تو میمانی و نه اندوه! با که حرف میزنی؟؟؟؟ من،مدتهاست که مرده ام....یک شب،خیلی آرام... به چه می نگری؟ به کسی که مرده ؟ میخواهم آرام بگیرم،نه توی گور سیاه خاطره ها،که روی شانه هایت! اگر بازهم مرگی باشد،میخواهم در آغوش تو اتفاق بیفتد... حماقت خنده دار نیست؟ نه....شاید مرگ خنده دار تر باشد.... از زیر بار دوری ات شانه خالی نمیکنم! گرچه شانه ای برایم نمانده...دو تکه استخوان که روزی بار غم همه را با خود کشید. دلم میخواهد به گورستانی تاریک بروم....آنجا که جز صدای زوزه ی باد و خش خش برگهای خشک روی زمین،صدای دیگری نباشد... و چه زیباست دنیای مردگان! روی آن شیشه تبدار تو را "ها" کردم اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشست تا به امید ورود تو دهان واکردم با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تورا عکس زیبای تو راسیر تماشاکردم به چه می خندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز ؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟ خنده دار است بخند. تو را چون ستاره ای که بر چشمانم روشنی بخشید می پنداشتم چون نسیمی که در هوای غمزده دلم بر آن زندگی بخشیده ای اما افسوس افسوس که تو مرا به مرداب آرزوهایم کشاندی و در مرگ آرزوهایم به هیچ بودن خود نیز رسیده ام .اینک تنها در خیال خود با آرزوهای خاکستر شده خود همراه با دل سر خورده خود از دیگران کناره گرفته و خود را به باد سپرده ام ، بادی که هر لحظه به سوئی می وزد و من نیز...
حالت را از باد می پرسم.
از همین بادهای هر از گاهی
از همین بادهای بهاری...
بادها
هنوز هم
رسالت شان را گم نکرده اند؛
یادت را می آورند
و عطر پیراهنت را...



ونه هیچ یک از مردم این آبادی..."
دلتنگی هیچ حد و مرزی ندارد...


آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلألو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...

به چه می خندی تو؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه می خندی تو؟به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

| Design By : Pichak |


