raz

نه نمی توانم فراموشت کنم

زخم هایِ من

بی حضورِ تو از تسکین سرباز می زنند!

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٦ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط راز نظرات ()

 

نه آتشی که بسوزم نه عاشقی که بسازم 

نه اهل باده و مستی نه مست راز و نیازم 

مرا که ره به دری نیست ......... ره از عدم بگشایم 

کز آن به حلقه درآیم زنم به حد نیازم 

(دوستان این یکی از گفته های خودمه ببخشین یکم دست و پا شکسته است )

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٩ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط راز نظرات ()

برایت آرزو دارم

که نور نازک قلبت٬ به تاریکی نیامیزد.

که چشمانت٬به زیبایی ببیند زندگی ها را.

چو باران٬آبی و زیبا

بباری٬شادمانه روی گرد غم

به دور از دل گرفتن ها.

 

برایت آرزو دارم

به تنهایی نیالاید

خدا٬ این قلب پاکت را

و همواره به دستانت بیاویزد

چراغ راه خوشبختی.

بدانی آنچه را اینک نمیدانی.

 

برایت آرزو دارم

سعادت را٬طراوت را٬

بهشت و بهترین بهترین ها را.

عزیز روز های من

خدا را می دهم سو گند

که در قلبم برای تو

خدارا آرزو دارم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٥ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط راز نظرات ()

می دانم دیگر برای من نیستـــــی  اما


دلـی که تــنگ باشد این حرف ها را نمی فهمد. ... !

تو چه کردی با من؟

از تو می پرسم ؟
چه خبر از دل من؟
که تو بهتر دانی که چه کردی 
تو شکیبا بی شکیبم کردی
بنگر آنقدر غریبم کردی 
که شبی از شبها من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم
باز هم می گویم انتظارم روزی 
می ستاند پایان.

 

 
نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط راز نظرات ()

 

 

یک روز به هم می رسیم..

 

اون روز شاید تو شادترین آدم روی زمین باشی.. و من غمگین ترین..

شاید هم من شادترین آدمها و تو غمگینترین..

اما..

هر حالی داشته باشیم.. تو یک پله از من عقب تری..

چرا؟؟؟

چون تو شرمنده ای.. شرمنده... بازنده..

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٥ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط راز نظرات ()

روزی میرسدکه در خیال خود,جای خالی ام را حس کنی!

  در دلت بابغض بگویی  

               'کاش اینجا بود'

اما من حتی به خوابت هم نمی آیم .

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٩ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط راز نظرات ()

 

 

 

دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند

کدام پل
در کجای جهان 
شکسته است
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد............

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٠ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط راز نظرات ()

 

 

ای سفر کرده که بار سفرت جامانده
پر کشیدی به هوا بال و پرت جامانده

کار بسیار بدی بود که تنها رفتی
در پس ابر ولی چشم ترت جامانده

باختی ای گل من بس که حواست پرت است
این کلاهیست که بر روی سرت جامانده

چمدان سفرت از هنرت پر شده بود
به جز از من که فقط این هنرت جامانده

صاحب خانه ی من خانه تو را کم دارد
شیشه و پنجره, دیوار و درت جامانده

چمدانت که برای خود من خالی بود
پس چرا سر به هوا همسفرت جامانده

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۳ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط راز نظرات ()

 

 

 

مگسی را کشتم...

نه به این جرم که حیوان پلیدیست ، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر ، یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم!!!

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم!!

ای دو صد نور به قبرش بارد..

مگس خوبی بود

 

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد ، مگسی را کشتم...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٩ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط راز نظرات ()

 سلام

دیروز تولدم بود . قبلا فکر می کردم ماشین یا برنامه یا هیچ چیزه دیگه جای آدمها رو نمی گیره ولی وقتی تولدم رو فقط همراه اول بهم تبریک گفت از خیلی از آدمهای دور و ورم نا امید شدم . همراه اول ازت ممنونم . واسه خودم متاسفم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط راز نظرات ()

Design By : Pichak